|
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است
|
جمعه ۲۲ خرداد
خداحافظ هیولا
یه روشنفکر فسیل تقریبا بی مصرف به نام موسوی داریم . اون طرف هم یه بی سواد ژانگولر باز تقریبا قابل مصرف به نام کروبی داریم .
یارو روشنفکره که نسبتا به نظر می رسه دروغگو نیست تقریبا هیچ غلطی نمی تونه بکنه . اون یارو بی سواده که مدام داره نمایش بازی می کنه هم هر چند اگه خیلی زور بزنه یه بخارایی ازش در میاد ولی رای دادن بهش خدایی خیلی ستمه / احمقانه انتخابات رو هم که نمیشه تحریم کرد تا راه برای هیولایی مثل پرزیدنت اکنون باز بشه . حالا باید چه گهی خورد تو این مملکت ؟
باید نشست فکر کرد و یکی از این دو گه رو خورد .
معضل غول يک چشمي به نام عبدالکريم سروش
مجتبا پورمحسن
سهشنبه - ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸
من هم مثل خيليهاي ديگر اين روزها، از سخنان عبدالکريم سروش عصباني هستم. شايد استدلالهايم براي ابراز تاسف به حرفهاي سروش، خيلي نکتهي تازهاي نداشته باشد. اما وقتي از آقاي مهدي جامي، مطلبي با عنوانِ «بهجت و سروش و مساله اخلاق مدني» خواندم، به برآورد دوستان خارجنشين از واقعيتهاي جاري بر فضاي فرهنگ و انديشه ايران شک کردم. جامي مينويسد: «... دولتآبادي با وجود نثر عالي و داستانگويي مثال زدني مرد اخلاق نيست. اخلاقاش - و اينجا نظرم به اخلاق اجتماعي است و نه فردي- حداکثر ادامه همان رسم و بيرسميهاي روشنفکران ادبيات پرداز ما ست که کمتر از تنازع بيهوده خالي است. اما کساني مانند سروش بحق مورد توجه هزاران هزار جوان و ميانسال سابقاً جواناند چون به نظرشان ميرسد که کسي چون او که مدعي علوم ديني و عقلي است و مردي جهانديده است و دم از اخلاق کاشاني و غزالي و ادب حافظ و مولوي ميزند لاجرم ميتواند به ما نشان دهد که چگونه ميتوان در جهان نو زيست و اخلاقي و مدرن زيست.»
در ادامه البته جامي اضافه ميکند: «چند سالي پيش اين را در سروش ديده بودم که به سوي فرعونيت و استخفاف و ولايت- رعيتي و سلطان- رمگي ميرود. همانجا شب که به خانه آمدم يادداشتي نوشتم و با او وداع گفتم.»
با ذکر اين مقدمه ميخواهم چند نکتهاي را که دربارهي سخنان سروش و دولتآبادي به ذهنم ميرسد، بنويسم.
۱- خيليها ايراد گرفتهاند که چرا دولتآبادي در سخنراني خود از سروش انتقاد کرده است. اما واقعاً دولتآبادي چه چيزي گفت؟ سروش در زعامتِ شباني، گويا خواسته براي رمهگانش، راهبري کند و به همين دليل با طعنه به ميرحسين موسوي، گفته که رييسجمهور روشنفکر نميخواهد؛ و از کارنامه ميرحسين در هشت سال نخستوزيري گفته است. آنوقت محمود دولتآبادي به عنوان يکي از بزرگترين نويسندگان معاصر که همکارانش آسيبهاي زيادي از تبعات انقلاب فرهنگي ديدهاند، ابتدا نظرش را درباره انقلاب فرهنگي ميگويد و بعد، از سروش که علاقه زيادي دارد که به عنوان رهبر روشنفکري ايران شناخته شود (و براي اثبات اين مساله به صغير و کبير هم رحم نميکند) ميخواهد که درباره نقش خود در آن سالها توضيح دهد. من نميفهمم که کجاي اين حرف ايراد دارد که مهدي جامي آن را بياخلاقي مينامد؟ آيا دولتآبادي به عنوان يک روشنفکر، حق ندارد چنين سوالي بپرسد؟
۲- سروش که خود را کعبهي آمال روشنفکران ميداند، هيچگاه حاضر نشده دربارهي اين بخش مهم از کارنامهاش حرف بزند. مهم نيست که سروش بگويد اشتباه کرده است. او حق دارد از کارنامهاش و نقشش در انقلاب فرهنگي دفاع کند. فکر هم نميکنم که کسي چنين انتظاري از او داشته باشد. اما نکتهي پرسشبرانگيز اين است که سروش، هر گاه چنين بحثي پيش آمده، متاسفانه با لنتراني، به منتقدينش تاخته است. او در يکي از آخرين مصاحبههاي او (که از فرط توقيف متعدد مطبوعات، حافظهام ياري نميکند که دقيقا بگويم در شرق بود يا همميهن) در پاسخ به سوالي در اين مورد، استدلالي مضحک ارائه کرده بود. سروش گفته بود که حالا مگر اخراج سيصد استاد دانشگاه، چقدر از مشکل جامعه بوده است (نقل به مضمون). اين گفتهي سروش يادآور حرفهاي هري لايم (با بازي اورسن ولز) در فيلمِ مرد سوم است. لايم که با به راه انداختن بازار سياه پنيسيلينهاي رقيق شده، فاجعهاي انساني را خلق کرده بود، در صحنهاي از فيلم مرد سوم ميگويد: «ميدوني؟ هيچوقت تو اينجور چيزها احساس راحتي نميکنم. قربانيها؟ آنقدر احساستي نباش. يه نگاه بهاين پايين بنداز. واقعاً اگه چندتا از اين نقطهها براي هميشه متوقف بشه، تو دلت ميسوزه؟ اگه من بهت بگم براي هر نقطهاي که متوقف بشه بيست هزار پوند بهت ميدم، واقعاً تو، پيرمرد، بهمن ميگي پولت رو براي خودت نگهدار يا فوراً بهاين فکر ميافتي که چندتا از اين نقطهها رو ميتوني از بين ببري؟ اونهم بدون ماليات بر درآمد، پيرمرد؟ بدون ماليات بر درآمد.»
استدلال سروش، اگر دقيقاً از سنخ ادلهي هري لايم نباشد، شباهت زيادي با آن دارد. براي سروش که ادعاي روشنفکري دارد، آن سيصد استاد و سرنوشتشان، به شکل همان نقطههاست. قرار نيست عبدالکريم سروش حتماً بگويد که کارش اشتباه بوده، کما اينکه اگر بهطور شفاف، از کارنامهاش دفاع کند، حتا اگر فردي مثل من استدلالهايش را نپذيرد، يقيناً به عقايدش احترام خواهد گذاشت. اما سروش اينچنين نکرد و در آن مصاحبهي کذايي با تمسخر نام صادق زيباکلام، مخاطبش را سر کار گذاشت. اين بار نيز سروش در پاسخ به سوال دولتآبادي، نوشته: «به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با "سخافت و شناعت" از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را "شيخ انقلاب فرهنگي" خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.»
واقعاً شروع اين نامه، فاجعهآميز است. من به عنوان کسي که تمام دغدغهام ادبيات است، آثار دولتآبادي را دوست ندارم، اما جايگاه محمود دولتآبادي در ادبيات معاصر ايران، نه نيازي به تاييد اين حقير دارد و نه چون کسي بزرگتر از من ميتواند اين جايگاه را انکار کند. صدالبته اين جايگاه نه دولتآبادي و نه بزرگاني بزرگتر از او را از انتقاد مصون نگه نميدارد. اما سروش که داعيه روشنفکري ديني دارد، دولتآبادي را اينگونه توصيف ميکند: «به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بيخواب شده». من نميدانم آن هواداراني که مهدي جامي مدعي است تعدادشان بسيار است و دل در گروي «روشنفکري» سروش بستهاند، چه احساسي دارند که مرادشان، خواسته است با مخدوش کردن هويت نويسندهاي بزرگ، از پاسخگويي فرار کند. حق است که از آقاي جامي بپرسم با کدام استدلال، سوال دولتآبادي را همسنخ لنتراني سروش دانسته و چنان نامنصفانه دربارهي خالق کليدر (که دوستش ندارم) قضاوت کرده است. من نه، سياستمداران ميتوانند دربارهي ضرورت يا عدم ضرورت طرح پرسش دولتآبادي در شرايط کنوني نظر بدهند. اما با کدام استدلال، سوال شفاف و البته جدي او را «بياخلاقي» قلمداد ميکنند.
۳- مهدي جامي از خيل مريدان سروش گفته است. به سليقهي سردبيري که اعلام حمايت سروش از کروبي را به عنوان تيتر يک روزنامهاش انتخاب کرده، ميتوان شک کرد. چرا که نه حرفهاي سروش مخاطباني دارد که با تيتر يک شدنِ اعلام حمايت سروش به کروبي راي بدهند، و نه او امروز جايگاه موثري در فضاي روشنفکري ايران دارد، که اگر اينطور بود، چهار سال پيش کروبي با شعار پنجاه هزار توماني و حمايت صريح سروش، چنان راي شکنندهاي نميآورد که به گفتهي خودش مغلوب خواب شود.
جامعهي روشنفکري ايران، امروز از يکسو دلمشغولِ نوانديشان ديني محترمي همچون مجتهد شبستري، آرش نراقي، محسن کديور و احمد قابل است که صادقانه ميکوشند چهرهاي لطيف از دين را منطبق با شرايط زمان ارائه دهند تا آنچه کمترين آسيب را در تغييرات شتابنده جهان مدرن متحمل ميشود، دين باشد.
در سوي ديگر روشنفکران عرفي هستند که سعي ميکنند پس از سپري شدن عصر ايدئولوژيها و ايسمها، مدارا را در جامعهاي با سابقه تاريخي و ديني تجربه کنند. در اين شرايط دوست دارم بدانم که سروش در ۵ سال گذشته، کدام گفت وگويي را با نشريات داخل ايران انجام داده که مصاحبهکنندهاش، اگر از مريدانش نبوده، از منتقدش باشد؟ اين مثلاً گفت و گوها، در واقع مونولوگهايي بوده که در آن سروش، با نيش و کنايه و توهين (هرچيزي غير از استدلال) به منتقدينش حمله کرده است.
۴- سروش در حمايت از کروبي، تاکيد کرده که ما رييسجمهور روشنفکر نميخواهيم! اين عجيبترين حرفي است که ميتوان از اردوگاه اصلاحطلبان شنيد. چه کسي گفته که مردم رييسجمهور روشنفکر نمي خواهند؟ براساس کدام تحليل آقاي سروش به اين نتيجه رسيده؟ بله، ما رييسجمهوري نميخواهيم که فقط روشنفکر باشد. اما گمان نميکنم عقلاً بتوان چنين حکمي صادر کرد. احتمالاً اين استدلال عجيب سروش، ريشه در گذشته دارد. چندي پيش بود که خاتمي، ميرحسين موسوي را روشنفکري ديني ناميد. از نظر من حرفِ بياساسي بود. اما ربط اين گفته خاتمي به سروش، برميگردد به موفقيت خاتمي. در حاليکه در ميانهي دههي هفتاد سروش خود را يکهتاز عرصهي روشنفکري ديني تلقي ميکرد، به غلط يا درست (به نظر من به غلط!) تقدير چنان شد که خاتمي را به عنوان نماد سياسي جريان روشنفکري ديني محسوب کردند. شايد مشکل از همينجا شروع شد و هنوز ادامه دارد که سروش، همچنان در روياي تاثيرگذاري بر مريدان ميليونياش به سر ميبرد. غافل از اينکه امروز گفتمان احمدينژادي در دانشگاهها (متاسفانه يا خوشبختانه) بيشتر از حرفهاي سروش خريدار دارد و اين اتفاق، احتمالاً بيش از آنکه نشانهي وجود گفتماني جديد باشد، نشانهي ناکارآمدي گفتماني است که مرور زمان نشان داده، تنها لباسي نو پوشيدهع وگرنه از درون پوسيده است.
رقيب سروش، خاتمي نبود و ميرحسين موسوي نيست. رقيب سروش، در خود او نهفته است. کاش او براي يکبار هم شده به جاي آينهشکني، «خود» را بشکند. براي من سروش سالهاي انقلاب فرهنگي، قابل قبولتر است. چرا که در آن سالها دست کم دو چيز در او وجود داشت که حالا در او نميبينم: شهامت و صداقت. شهامت، فقط نسبت دادن قران به بشر نيست؛ شهامت، توانايي ديدن خود، در آينهاي است که سروش فعلاً ترجيح ميدهد آن را بشکند و البته تاوانش را نويسندهي بزرگي مثل دولتآبادي بدهد.
۵- يوسفعلي ميرشکاک زماني دربارهي مخملباف گفته بود که مخملباف آن موقع که مسلمان بود، مسلمانياش سطحي بود و وقتي هم که روشنفکر شد، باز هم روشنفکري سطحي بود. عبدالکريم سروش، چه آن سالها که با وجداني آسوده، به نام دين حکم به حذفِ ديگري ميداد، متعصب بود و چه حالا که داعيهي روشفکري دارد. از نظر من در ساختار فکري سروش اندک تغييري رخ نداده، او همچنان (با وام گرفتن از مثالي که رضا براهني – به درست يا غلط- درباره نصرت رحماني به کار برده بود) غولي است که با يک چشم ميبيند، گيرم که حالا چشم چپ، جاي چشم راست را گرفته باشد.
http://pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=152
دوست خوبم، "عیار ادعا" دیگری باید
مرتضی اصلاحچی
• عبدالکریم سروش که بت فکری بسیاری است که به روشنفکری دینی دل بسته اند، با انتشار این فحش نامه آب سردی بر تن تمام دل بستگان این نحله فکری ریخت و حال من یک سوال از دوست خوبم دارم و آن این است که آیا حاضر است عیار ادعایی در نقد دکتر عبدالکریم سروش بنویسد، یا از آنجا که هر دو حامی کروبی هستند به راحتی از کنار آن خواهد گذشت ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سهشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۱۹ می ۲۰۰۹
دوست عزیر و گرانقدرم عبدالله مومنی روزنامه وزین اعتماد ملی را مزین کرده است با مطلبی به نام "عیار ادعا". منطنق یاداشت ایشان مرا بر آن داشت تا چیزی بنویسم و حرف هایی را بازگو کنم.
ایشان که به حمدالله به جمع یاران مهدی کروبی پیوسته است و چند صباحی است که پیوسته در ارگان حزب ایشان مطالبی را می نویسد آقای جلایی پور را مورد عتاب قرار می دهد که لحن انتقاد وی به دکتر سروش پسندیده نبود. من قصد دفاع از جلایی پور را ندارم و اصولا هیچ گونه حرف و کنش غیر اخلاقی را تایید نمی کنم و هدف ار نوشتن این مطلب نیز دفاع از کسی یا رد دیگری نیست بلکه قصدم این است تا مطالبی که پس از خواندن مطلب دوستم عبدالله به ذهنم متبادر شد را مکتوب و با دیگران در میان بگذارم.
۱.ایشان عیار ادعا را اینگونه شروع کرده اند: « روشنفکران خصوصا در جوامع در حال گذار از جمله گروه های مرجع اجتماعی محسوب میشوند چرا که روشنفکر با حرکت در شکاف سنت و مدرنیته میکوشد جامعه را از گردنههای گذار به سلامت عبور دهد، البته با تاکید بر اینکه روشنفکری مفهومی است قابل مناقشه و با تعاریف گوناگون باید گفت در این گونه جوامع بسیاری چشم و گوش به تحلیلهای روشنفکران میسپارند، انتخابات نیز موسمی است که بازار سیاست گرم میشود ولاجرم گوشها هم برای شنیدن تیزتر.»
ایشان روشنفکران را در جوامع در حال گذار گروه های مرجعی دانسته اند که مردم با توجه به پیشنهاد آنها اتخاذ تصمیم می کنند و در نتیجه از آنجا که آقای سروش به عنوان یک روشنفکر از آقای کروبی حمایت کرده است پس لابد مردم با توجه به نظر او رای خواهند داد.
شاید منطق ایشان در دنیای ذهن قابل قبول باشد اما تجربه نشان داده است که لااقل در کشور ما به عنوان کشوری در حال گذار اینگونه نیست و در بسیاری مواقع مردم حرف روشنفکران را به ثمن بخسی نمی خرند.
شاهد این مدعا انتخابات پیشین ریاست جمهوری است که آقای سروش از مهدی کروبی حمایت کرد و قاطبه روشنفکران نیزابتدا به اردوگاه معین پیوستند و سرانجام نیز حامی هاشمی رفسنجانی شدند، اما نتیجه امر را همگان دیدیم. اگر استدلال ایشان صحیح بود نتیجه انتخابات پیشین باید چیزی به جز انتخابات محمود احمدی نژاد می شد اما در نهایت دیدیم که تبلیغ های قلمی و کلامی روشنفکران که هیچ حضور خیابانی آنها نیز تاثیری در تصمیم مردم نداشت.
پس بهتر است ایشان در تحلیل های خود واقع نگرانه تر نگاه کنند و نقش و جایگاه روشنفکران و اهل اندیشه را بیش از حد واقعی آن تصور نکنند چون اولین لازمه یک کنشگر سیاسی نگاه واقع بینانه و صحیح نسبت به جامعه است.
به سختی می توان عنوان کرد در جامعه ای که میانگین تیراژ روزنامه های آن به ده هزار نسخه نمی رسد و کتاب نیز در خوش بینانه ترین حالت سه هزار نسخه چاپ می شود( این تیراژ الزاما به معنای خریداری و خوانده شدن نیست) روشنفکران را گروه مرجع اجتماعی دانست.
اگر نقش روشنفکران را در جامعه در حال گذار ایران با جامه گذار کرده فرانسه چهل سال پیش مقایسه کنیم متوجه می شویم که در کدام جامعه روشنفکر نفوذ دارد و حرفش خریده می شود و رای اش تاثیر گذار است.
در دهه شصت میلادی ژان پل سارتر نفوذ بالایی نه تنها در میان دانشجویان و قشر نخبه فرانسه داشت بلکه حرفش نقش به سزایی در تصمیم گیری سیاسی جامعه فرانسه داشت و زمانی که او برای کمک به یک روزنامه نسخه های آنرا در خیابان می فروخت این اطمینان وجود داشت که تمام شماره های آن روزنامه فروخته شود و ما در انتخابات پیشین دیدیم که روشنفکرانی همچون بابک احمدی و خشایار دیهمی به خیابان ها رفتند تا کاندیدای خویش را تبیلغ کنند اما بسیاری از مردم آنها را نمی شناختند و آنهایی هم که می شناختند الزاما به حرف آنها عمل نکردند.
پس خوب است جایگاه روشنفکران، هنرمدان، دانشجویان و ... را بیش از اندازه در نظر نگیریم و آنها را به عنوان گروه مرجع عام لحاظ نکنیم چون هنوز که هنوز است در جامعه ایران منابر نفوذ بیشتری دارند تا روشنفکران و یکی از دلایلی هم که متاسفانه آنها تاکنون نتوانسته اند به عنوان یک گروه مرجع مطرح شوند و حتی جایگاه سی سال پیش خویش را نیز از دست بدهند این است که معادلات واقعی جامعه را چندان لحاظ نمی کنند.
۲. گذشته از این مسئله دوست خوبم عبدالله مومنی در ادامه مطلب خویش در دفاع از سروش و انتقاد به مخالفان او نوشته است: « در این میان اظهارات حمیدرضا جلاییپور در مورد دکتر سروش و آنچه در حمایت از مهدی کروبی گفته است اگرچه باعث تأسف است اما موجب تعجب نیست، مدتهاست عادت کردهایم به زبان پرکینه کسانی که به نام اصلاحطلبی، با نوک خنجر «بر تن درخت، زنده باد درخت مینویسند». مگر سروش چه گفته است که عدهای این چنین برآشفتهاند تا آنجا که در مذمت سروش زبان میگردانند و قلم میچرخانند؟»
از آنجا که مطلب عبدالله پیش از نامه سروش خطاب به دولت آبادی منتشر شد علی الاصول او این مطلب را هنگام نوشتن "عیار ادعا" نخوانده بود و چه بسا پس از خواندن آن هم افسوس خورده است که چرا آنرا را در دفاع از سروش به رشته تحریر درآورده است.
همگان نامه پدر روشنفکری دینی ایران را خواندند و متوجه شدند که او از اسلام نوین و پوپر و مولوی و... چقدر آموخته است. عبدالکریم سروش با انتشار این مطلب دست محمد مایلی کهن را ازپشت بست تا نشان دهد فقط فوتبالیست های لمپن نیستند که فحش می دهند و اگر کسی خدای ناکرده به ساخت مقدس روشنفکری شان خدشه وارد کند قبا از تن بدر می کنند و با او چه ها که نمی کنند.
انتقاد جزء لاینفک روشنفکری است اما این بدان معنی نیست که روشنفکر در برج عاج خویش بنشیند و زمین و زمان را با چاقوی نقد جراحی کند اما اگر کسی خواست به نقد او بنشیند سرش را گوش تا گوش ببرد.
عبدالکریم سروش که بت فکری بسیاری است که به روشنفکری دینی دل بسته اند، با انتشار این فحش نامه آب سردی بر تن تمام دل بستگان این نحله فکری ریخت و حال من یک سوال از دوست خوبم دارم و آن این است که آیا حاضر است عیار ادعایی در نقد دکتر عبدالکریم سروش بنویسد، یا از آنجا که هر دو حامی کروبی هستند به راحتی از کنار آن خواهد گذشت.
http://www.neweslahchi.blogfa.com/
دشنه داران دیروز پوستین فیلسوفی پوشیده اند
اردشیر زارعی قنواتی
• کارنامه ی دولت آبادی در تمام این سال ها چون آب زلال چشمه ساران در معرض نگاه دوست و دشمن بوده است و خالق کلیدر در هم نشینی با گل محمدش هرگز کاسه لیس هیچ قدرت حاکمی نبوده است تا به ارتزاق زور و تزویر با پای گذاشتن بر گلوی دانشجوی زندانی و اخراجی انقلاب فرهنگی ره صد ساله یک شبه بپیماید و امروز نیز با پوستین عوض کردن به دریوزگی در آن سوی آب مشغول باشد ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ٣۰ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۲۰ می ۲۰۰۹
زمان بهترین قاضی برای عیارسنجی گوهر حقیقی از گوهر بدلی است چرا که صبائی لازم است تا زنگار بر رخ آن بدلی زده و درخشش آن حقیقی را اثبات کند. شوربختانه دهه ها از رنج و محنتی که بر فرهنگ این سرزمین رفته هنوز التیام نیافته است، نه از آن رو که بسیاری از گوهران واقعی فرهنگ و ادب ایران به زخم دشنه و طعنه نامردمان به زیر خاک شدند یا در کنج اسارتگاه، بند بر پا اسیر جعل و جور شدند. طنز تاریخ که انگار قرار است هر باره بیش از دیگران در این سرزمین تکرار شود، اینکه مفاخر ملی فرهنگ و ادب از بند و دار رسته را به جای آرامش و تقدیر باز هم در معرض طعن فرومایگانی قرار می دهد که طبق عادت دیرینه با پوستین عوض کردن، طوق بندگی ارباب قدیم را به افسار زربفت ارباب جدید تاق زده اند. آنانی که به نامردمی در خاک شدند و امروز نیز بر استخوان هایشان در گورستانی چون خاوران رحم نمی شود از تبار همان والاترین هائی هستند که هنوز می بایست با نامردمی همان دشنه داران، این بار در لباس فیلسوف دینی و به اصطلاح روشنفکر پوپری، هم چنان آماج تیر شماتت قرار گیرند.
می گویند ایران مهد استعدادهای درخشان است، در این گفته جای هیچ شکی نیست چرا که حداقل در سه دهه ی اخیر به بهترین شکلی به اثبات رسیده است با این تفاوت که درخشش بعضی از این استعدادها چشم را نوازش می دهد و برای دیگرانی چون انعکاس نور خورشید در آیینه یی می ماند که در ظهر تابستان جنوب ایران چشم را می آزارد و از کفر ابلیس نیز بدتر است.
برای روشنفکران واقعی این کشور محنت زده شاید هیچ چیزی دردآورتر از این نباشد که بزرگی از بازماندگان ادب و فرهنگ میهنشان را در زیر گذر چهارسو در میان لات و لوت های روزگار دشنه آجین طعن و لعن این عربده کشان ببینند، حال مهم نیست که این طایفه به حکم تحول تاریخ به جای دستمال یزدی و چاقوی زنجانی، سیاه قلمی را به عنوان مدرک دکترا در جیب و دست داشته باشند. بسیار غم انگیز است که بر صفحه روزنامه یی که ادعای روشنفکری و اصلاح طلبی می کند هتک نامه یی را ببینی که بزرگی از ادبیات ایران زمین را بعد از بیش از 5 دهه سرداری فرهنگ این سرزمین و خلق آثار ماندگار به یک باره به بدترین شکل و بی ادبانه ترین الفاظ ، که به درستی لایق نویسنده معلوم الحال آن است، مورد هتاکی قرار گیرد. مطلب عبدالکریم سروش خطاب به نویسنده بزرگ ادب و فرهنگ فارسی "محمود دولت آبادی" که در این هفته در روزنامه اعتمادملی و بسیاری از سایت ها منتشر گردید تا به آن حد بی ادبانه و ناشی از ذهن یک بیمار روان پریش بود که حتی دوستان و یاران نزدیک این روشنفکر بدلی نیز تاب نیاورده و وی را مورد شماتت قرار دادند. ظاهرا جناب استاد انقلاب فرهنگی دیروز و پوپریست امروز که از بستن دانشگاه های ایران در اول انقلاب، امروز به جامعه باز معتقد است ظرفیت یک انتقاد معمول از طرف دیگری را تحمل نکرده و از آن سوی آب هر چه تیر بلا و نفرین بوده است را رهسپار سرزمین مادری برای هجو غارنشین دولت آباد کرده است. اینکه وی محمود دولت آبادی را به لفظ غارنشین، خفته ی سی ساله، دست و رو نشسته، سست نثر، پشت کرده به حیا و ادب، صدا درشت کرده با "سخاوت و شناعت"، دروغ در دغل کرده، متکبرانه با حق جدل کرده و عقده گشا خطاب می کند تنها یک پاسخ دارد و آن اینکه احتمالا فیلسوف موقع نوشتن روبروی آیینه نشسته بوده است و تصویر خود را به جای دیگری به اشتباه گرفته است. اینکه فیلسوف بدلی بیشترین بخت و اقبال خود را مدیون کیهان نشینان یا همان همکاران دیروزی خود می باشد که در بازی های این سرزمین با بندبازی های سیاسی و یقه دریدن های نمایشی برای همدیگر اعتبار کاذب کسب می کنند، درست مثل دعوای بین "جورج بوش" رئیس جمهوری سابق آمریکا و "بن لادن" و "ملا عمر" رهبران القاعده و طالبان برای همزیستی دوجانبه خواهد بود.
دولت آبادی غارنشین نیست و اگر هم می بود چندان جای گله نبود چرا که بدبختی این کشور و شاید تمام منطقه خاورمیانه نه از غارنشینی که از "غارفکری" عده یی می باشد که در تخدیر جامعه هر بار به یک رنگ افیون در رگ این مردمان می ریزند. آقای محترم تمام تغییری که بتوان برای شما در طی این سی سال به طور منصفانه لحاظ کرد تغییر در ذائقه ی افیون تریاکی با افیون شیشه و کراک، البته در حیطه تفکر، است که شما و حامیانتان را به اشتباه عبور از "سنت به مدرنیته" متقاعد کرده است و گرنه شما هنوز هم سفره نشین واپسگرائی در قالب تفسیر مدرن خواهید بود.
کارنامه ی دولت آبادی در تمام این سال ها چون آب زلال چشمه ساران در معرض نگاه دوست و دشمن بوده است و خالق کلیدر در هم نشینی با گل محمدش هرگز کاسه لیس هیچ قدرت حاکمی نبوده است تا به ارتزاق زور و تزویر با پای گذاشتن بر گلوی دانشجوی زندانی و اخراجی انقلاب فرهنگی ره صد ساله یک شبه بپیماید و امروز نیز با پوستین عوض کردن به دریوزگی در آن سوی آب مشغول باشد. من نه حامی "میرحسین موسوی" هستم و نه دشمن "مهدی کروبی" چرا که برای هر دوی این کاندیدای ریاست جمهوری حداقل از این جهت که می خواهند تحول و تغییری در وضعیت موجود ایجاد کنند، احترام قائل هستم و حتی هنوز تصمیم نگرفته ام که رای بدهم یا رای ندهم ولی آنچه دولت آبادی در نشست هنرمندان هوادار موسوی گفت هرگز پاسخی سخیف این چنین که شما بیان دادید، نداشت.
به عنوان یک روزنامه نگار تحمل هتک حرمت یکی از مفاخر فرهنگ و ادب ایران آن هم از سوی کسی که خود را روشنفکر می داند را نداشتن عین اخلاق حرفه یی می باشد، حال بماند که هنوز بعد از گذشت 65 سال از جنگ جهانی دوم، تمام نهادهای حقوق بشری به دنبال ناقضان و جنایتکاران حقوق بی گناهان می باشند که سه دهه بعد از مصایب انقلاب فرهنگی در مقایسه چندان دیر زمانی نخواهد بود. بی شک دولت آبادی هیچ چیزی در گذشته خویش برای اظهار تاسف ندارد چرا که مخلوق قلمی وی در طی همه ی این سال ها با تمام محدودیت های ارشادی به چاپ بیستم خود هم رسیده است در حالی که وی با کمترین امکانات زندگی روزگار می گذراند و دامن خود را هم چنان پاک نگاهداشته است. آیا شما نیز می توانید وقتی به گذشته خود نگاه می کنید اگر نگوئیم که افتخار، حداقل عذاب وجدان نداشته باشید، اگر جواب منفی است که گذشته ی بابای گل محمد کجا و گذشته ی شما کجا و اگر جواب مثبت است باید گفت که واویلا، چرا که هنوز جناب فیلسوف اندر خم یک کوچه ی بن بست با خواندن شعرهای مولوی چون آن قران خوان بد صدا، آبروی شاعر را برباد می دهد. هر چند که وقتی در دستکاری شعر حافظ دیدم که خود را با وی مقایسه کرده بودی هم خندیدم و هم دلم به حال شاعر مرحوم به سختی سوخت ولی در یک موضوع با شما موافقم که البته هیچ ربطی به هتاکی شما نسبت به ادیب بزرگ ایران زمین ندارد و آن اینکه میرحسین هم، چون عضو انقلاب فرهنگی بوده است باید نقش و موضع خود را نسبت به این موضوع مشخص کند که این شاید برای نخست وزیر دوران جنگ و کاندیدای ریاست جمهوری کنونی یک الزام و ضرورت غیر قابل اجتناب باشد. در این دعوا وارد شدم چون اعتقاد دارم یکی از شوربختی های این ملت همیشه سکوت در برابر بدکرداری ها، هتاکی ها، عربده کشیدن های مستانه و پوستین پوشی های جعلی بوده است که فرهنگ و ادب این سرزمین را عرصه ی توهمات و توقعات جعلی ساخته است.
Ardeshir250250@yahoo.com
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=20934
فیلسوف دروغین کف بر دهان
ناصر رحمانی نژاد
• آقای عبدالکریم سروش، شما تا امروز هرجا و هرکس دربارهی نقش شنیع شما در ستاد انقلاب فرهنگی و همچنین خودِ انقلاب فرهنگی انتقاد کرده، بلافاصله برآشفته شده و کوشش کرده اید از زیر بار مسئولیت خیانت و جنایت خود شانه خالی کنید، و این مسئولیت را به دیگران حواله داده اید. ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه ۱ خرداد ۱٣٨٨ - ۲۲ می ۲۰۰۹
در تاریخ محاکمات جنایتکاران حکومتها در جهان، هیچ یک از آن جنایتکاران مسئولیت جنایتها و خیانتهای خود را بعهده نگرفته اند. جنایتکاران آلمان نازی، بطور مثال، در دادگاه نورنبرگ، با توسل به انواع احتجاجات تلاش کردند تا خود را از جنایتهای هولناکی که مرتکب شده بودند مبّرا دانسته و آنها را به رهبران یا مقامات بالاتر و یا قوانین نسبت داده و از خود نقشی همچون مأموران دست چندم و دست بسته در دولت و نظام شان تصویر کنند.
چنین است وقتی که پاسخ حسین حاج فرج دباغ، ملقب به عبدالکریم سروش، به گفتار محمود دولت آبادی را میخوانیم. منتها این بار با این تفاوت که عبدالکریم سروش - لابد به پشتوانه ی دولت و نظام متبوعش، چرا که همچنان حکم میراند و هنوز جنایتکاران آن بر کرسی اتهام قرار نگرفته اند، و باعتباری چنین می پندارند که با توجه به اوضاع و احوال کنونی جهان، همچنان برقرار بمانند - پاسخی کف آلوده از خشم همراه با کلماتی هرچه بایسته تر برقواره ی فرهنگ خود و همپالکی هایشان، و بیش از آن با انکار نقش خود در انقلاب فرهنگی و ستاد انقلاب فرهنگی، علیه محمود دولت آبادی به زبان میراند. با این همه، اما، در این پاسخ میتوان به آسانی تصویر محکومِ به دام افتاده ای را دید که از سر خشم به ناگهان وقار کاذب فیلسوف منشانه را از دست داده و کف بر دهان، تیغ اسلام برکشیده و دهان به دشنام و ناروا گشاده ، و آن چنان فضای مبتذلی ایجاد کرده که آدم فقط ترجیح میدهد معرکه را ترک گوید تا دامن را از آلودگی آن ابتذال دور و پاکیزه نگاه دارد. و این، اول بار نیست که این فیلسوف دروغین - مانند همه ی چیزهای دیگر دروغین جمهوری اسلامی - یا روشنفکر دینی - روشنفکر دینی چه صیغه ای است، بماند - چنین افسار میگسلد و بر یک روشنفکر سکولار میتازد.
باری، سوال اما اینست: مگر محمود دولت آبادی چه گفته بود که به یکباره آقای عبدالکریم سروش چنین به خروش آمده اند؟ محمود دولت آبادی که از گفتار کوتاهش به روشنی پیداست هدفش طرح مسأله ای مهمتر از شخص آقای سروش است، تنها به اشاره سروش را که یکی از اعضای مهم ستاد انقلاب فرهنگی بوده، بعنوان نمونه مطرح میکند و بر او، به حق، میتازد تا نقش او را بعنوان عملهی آن سیاست فرهنگی و نیز نقش هر عملهی دیگر آن سیاست، و همچنین سیاست سانسور حاکم در جمهوری اسلامی را افشا کرده باشد. عبدالکریم سروش، اما، که از سر خودبینی و خود بزرگ بینی، چیزی جز خود در آن گفتارنمی بیند، برآشفته شده و در دفاع از خویش، نقش خود در انقلاب فرهنگی را انکار کرده و به دروغ کوشش میکند خود را هیچ کاره نشان دهد.
همه میدانند که انقلاب فرهنگی تنها محدود به آن روز جمعهی ۲۹ فروردین ۱٣۵۹، و آماده ساختن قبلی نیروهای اوباش و حزب الله و سپس تحریک و تهییج آنها در نماز جمعه و حمله به دانشگاه و اشغال یک یک دانشکده ها نبود. طرحی که در سرتاسر ایران و بطور هم زمان، توسط اوباش و به رهبری مسئولان رژیم، به انجام رسید. آن، مقدمه و پیش درآمد انقلاب فرهنگی بود، اما اجرای سیاستهای انقلاب فرهنگی، در واقع، پس از اشغال و تعطیل دانشگاهها بدست اوباش و حزب الله، که آقای عبدالکریم سروش آنان را "دانشجویان متعهد و دوراندیش" (۱) میخواند، و با کار مرتجعینی امثال ایشان بعنوان عضو ستاد انقلاب فرهنگی، و "بدون ستاندن قرانی مزد" با "شبانه روز عرق شرافت" (۲) - بخوان شناعت - ریختن، تازه میرفت که آغاز شود. و بنا به گفتهی ایشان در مصاحبهی تلویزیونی بهمراه حسن شریعتمداری، جلال الدین فارسی و حسن حبیبی، "امام امت هم فرمانی صادر کردند برای تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی، آنچه را هم که ایشان به ما توصیه کردند و امر کردند همین بود که در هرچه اسلامی تر کردن فضای دانشگاه و پی افکندن یک چنان بنیان الهی ما بکوشیم." (٣)
آقای سروش، معلوم نیست تقش عملی شما را در آن روزها باید باور کرد یا انکار امروزتان را. برپایهی استدلالی که شما در انکار جرمهایتان میکنید، پس آن پاسدارانی هم که در اعدامهای سال ۶۷ عرق ریزان شبانه روز، دسته های زندانیان بی دفاع را با سرعت هرچه بیشتر به دار می آویختند نیز میتوانند ادعا کنند که "عرق شرافت" و دیانت میریختند و به دین و امام خود خدمت میکردند. آنها هم میخواستند برای "هرچه اسلامی تر کردن فضای" جامعه "و پی افکندن یک چنان بنیان الهی" امر امام شان را بجای آورند.
محمود دولت آبادی بعنوان یک نویسنده، یک نویسنده ی بزرگ، مهم و سرشناس، حق و صلاحیت دارد که از سانسور انتقاد کند؛ سانسوری که بنا به گفتهی معاون وزیر ارشاد، "براساس آیین نامهی انقلاب فرهنگی در مورد کتاب،" (۴) اعمال میشود. محمود دولت آبادی احتمالاً قصد داشته از این فرصتی که بدست آورده، مسألهی سانسور را که یکی از سیاهکاریهای جمهوری اسلامی است مطرح کند و از این طریق پیام خود را به دولت آینده اعلام کرده باشد. او همچنین برای دقیق تر کردن منظورش، به یکی از اعضای مهم و موثر ستاد انقلاب فرهنگی، عبدالکریم سروش، اشاره میکند و، به حق، صفاتی را که بایستهی این عضو مهم - و به اعتقاد من بایسته ی دیگر اعضای - ستاد انقلاب فرهنگی و نیز سرشت انقلاب فرهنگی است، بر می شمارد. همین صفات، یا گیریم به زعم آقای عبدالکریم سروش، اتهامات است که موجب میشود ایشان به ناگهان از کوره به در روند و دهان به دشنام بگشایند و دراین میان فرصتی نیز یافته، تلاش کنند تا خود را یکبار دیگر، از انتصاب به آن جرمها مبّرا بشمارند.
اما در همان مصاحبهی تلویزیونی، وقتی مجری برنامه با آگاهی از نقش آقای سروش در جمع و در ستاد انقلاب فرهنگی، اولین سوال را "در مورد اسلامی کردن دانشگاهها که اساس کار است" از ایشان میکند، ایشان چنین جواب میدهند: "در حقیقت، به یک معنا، تمام اقداماتی که ستاد انقلاب فرهنگی کرده و میکند، همه اش را میتوان در داخل همین چارچوب قرار داد و محکوم همین حکم اصلی و عمومی دانست؛ چه در آنجا که ما دانشجو میگزینیم، چه آنجا که استاد انتخاب میکنیم، چه آنجا که کتاب ترجمه میکنیم یا تألیف میکنیم، یا رشته ای را تعطیل میکنیم یا رشته ای را باز میکنیم، یا تغییراتی در برنامه های درسی میدهیم." (۵)
البته آقای سروش درباره ی پاک سازی استادان و معلمان، و محروم کردن هزاران دانشجو از ادامهی تحصیل، و دستگیری بسیاری از آنها و اعدام برخی شان، و تدوین سیاستی سخیف و شنیع برای مانع شدن از ورود هزاران هزار جوان ایرانی به دانشگاهها، و مبتذل کردن محتوا و سطح علمی دانشگاهها، و سهمیه گذاشتن برای جاسوسان، خبرچینان، زندانبانان، شکنجه گران و حزب اللهی ها و هزاران بی سروپای دیگر، سخنی نمیگویند و با هشیاری تمام از این موضوعات پرهیز میکنند.
آقای عبدالکریم سروش در پاسخ کف آلوده از خشم خود ادعا میکند که آیین نامه ی ستاد انقلاب فرهنگی که امروز مبنای سانسور کتاب است، دست پخت شورای انقلاب فرهنگی فعلی است، "نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگی که ۲۶ سال است دار فانی را وداع کرده." این حرف مانند آنست که اسدالله لاجوردی - اگر امروز زنده بود - ادعا کند که مسئولیت کشتار و اعدام هزاران انسان برومند و مستعد، بعهدهی کسانی است که امروز برسر کارند. ایشان فراموش کرده اند که او و همپالکی هایشان در ستاد انقلاب فرهنگی سنگ بنایی گذاردند که تا امروز راهنمای کار شورای انقلاب فرهنگی فعلی است و سیاست پاک سازی و محرومیت از تحصیل، گزینش دانشجو و انتخاب استاد، بویژه در دورهی احمدی نژاد، بهمان روال است که شما و همپالکی هایتان سنگ بنای آن را گذاردید. تغییر نام نهاد به معنی تغییر بنیادی سیاستهای آن نیست آقای سروش، خواهش میکنم سفسطهی آخوندی نفرمایید!
استدلال شما مانند آنست که هیأت مرگ کشتار زندانیان سیاسیِ سال ۶۷، ادعا کنند که خمینی مسئول کشتار بود، چرا که ما فقط اعضای هیأتی بودیم که از طرف او برای اسلامی تر کردن و استحکام بنیان حکومت الهی "بدون ستاندن قرانی مزد" به دیانت خود عمل میکردیم.
شما با انکار اعمال و افعال گذشته ی خود، خود را انکار میکنید، و تا زمانی که گذشتهی خود را انکار میکنید و مسئولیت اعمال خود را نمی پذیرید و از مردم ایران و خانواده های دانشجویانی که بعلت نقش موثر و اِعمال سیاست فرهنگی شما قربانی داده اند پوزش نطلبید، همچنان در صف جنایتکاران جمهوری اسلامی قرار دارید، و دست شما به همان خونهایی آلوده است که دست همپالکی های دیگرتان.
آقای عبدالکریم سروش، شما تا امروز هرجا و هرکس دربارهی نقش شنیع شما در ستاد انقلاب فرهنگی و همچنین خودِ انقلاب فرهنگی انتقاد کرده، بلافاصله برآشفته شده و کوشش کرده اید از زیر بار مسئولیت خیانت و جنایت خود شانه خالی کنید، و این مسئولیت را به دیگران حواله داده اید. این را دیگرهمه میدانند. حتا بسیاری از دوستان و همکاران خود شما نیز نقش شما را در آن ماجرا به شما گوشزد کرده اند و باز شما به سفسطه و آسمان و ریسمان کردن متوسل شده اید. من در اینجا یک نمونه از آنها را برایتان نقل میکنم: "محمد علی نجفی وزیر آموزش عالی در پاسخ به سروش یادآوری میکند که امر اخراج و پاکسازی دانشجویان و استادان براساس آیین نامه ی مصوب ستاد آنقلاب فرهنگی بوده و توسط هیأت هایی که زیر نظر این ستاد فعالیت میکردند اجرا میشد.
"آقای سروش نیک میدانند که گروه ستاد انقلاب فرهنگی...پاکسازی استادان و گزینش دانشجویان را از شئون اصلی انقلاب فرهنگی میدانستند." (۶)
من از ادامهی نقل سخنانی از این قبیل، که نقش آقای عبدالکریم سروش را به روشنی، آن هم از طرف کسانی که از مسئولان رسمی و همپالکی های خود آقای سروش بوده اند، توضیح میدهد در میگذرم تا مطلب طولانی نشود. فقط این نکته را باید دانست که جناب فیلسوف دروغین از آنجا که به شناعت عمل خویش واقف است، تصمیم گرفته اند که موضوع را از بیخ منکر شوند.
آقای حسین حاج فرج دباغ ملقب به عبدالکریم سروش، برای ثبت در تاریخ میگویم: شما و همپالکی های دیگر شما در ستاد انقلاب فرهنگی، پس از انتصابتان توسط امام تان، با پشتیبانی او و شورای انقلاب، و تحت حمایت چاقو کشان و قداره بندان و زنجیر و پنجه بوکس بدستان در داخل دانشگاههای سراسر ایران، هر که را که مانند شما اسلام زده نبود، و چیزی از شرف و فضیلت و انسانیت و حمیت و آبرو و دانش و علم داشت از عرصه های فرهنگی، علمی، هنری، ادبی، اجتماعی و همهی عرصه های دیگر زندگی بیرون راندید، و آنها را کوبیدید، بستید، زدید، ممنوع کردید، محروم ساختید، به زنجیر کشیدید، شکنجه کردید و کشتید. تمام ثروت علمی کشور که با هزینهی مردم آن سرزمین فراهم آمده بود، تمام آن دانش علمی که توسط جوانان ما در کشورهای پیشرفته اندوخته شده بود و با هزاران امید، در آستانهی انقلاب به ایران بازگشته بودند تا در شرایطی جدید سهمی در آبادانی کشورشان داشته باشند، توسط شما و همپالکی های شما تارانده شدند، تباه شدند تا شما و امثال شما مغزهای پوک عصر حجری، بی رقیب و بی آن که با حضور آنها احساس خود کم بینی کنید، عقده های چرکین بوی نا گرفته از حجره هایتان را - درمان که نه - آرام و خاموش سازید و زندگی انگل صفتی خود را از قبلِ دسترنج زحمتکشان ایران، تحت حکومتی که قرنها پیش ساقط شده و به گور تاریخ سپرده شده بود، ادامه دهید.
شما و همپالکی های دیگر شما در ستاد انقلاب فرهنگی، نظام آموزشی ایران را، که با همهی عیوبش بسی مقبول تر ازنظام آموزشی اسلامی بود، از بنیان ویران ساختید و همهی استادان و معلمان شریف را از کار برکنار کردید تا مشتی بندهی عقب مانده را جانشین آنها کنید. شما بخشی از آن توطئه ای بودید که خمینی، امام تان، علیه کل نظام آموزشی ایران تهیه دیده بود، و شما جزیی از آن "تکلیفی" بودید که خمینی "برای ملت معین" کرد. (۷)
تنها کافی است که، بدون تعصب، به واقعیت امروز ایران نگاهی بیاندازید تا ثمره ی همکاری، تبانی و همدستی خود را بعنوان یک "روشنفکر دینی" و همه ی آن "روشنفکران دینی" دیگر که در بنای این نظام اسلامی "بدون ستاندن قرانی مزد، شبانه روز عرق شرافت" ریختید، ببینید. من، البته، سخت شک دارم که شما آنچه را که من و دیگران می بینیم، ببینید. همچنین سخت شک دارم که شما بدون مزد، عرق شرافت ریخته باشید. من اطمینان دارم که شما دستمزد بسیار بالایی دریافت کرده اید و بجای عرق شرافت هم، معتقدم جهد خیانت کرده اید.
این را هم در پایان اضافه کنم که یک داستان کوتاه از نویسنده ای خوب مانند محمود دولت آبادی، یک شعر واقعی از شاعری چون احمد شاملو، بسیار تأثیر گذارتر، انسان سازتر و ماندگارتر از انبوه خزعبلاتی است که شما و امثال شما تولید میکنید. تمام.
--------------------------------------------------
۱ - مصاحبه ی تلویزیونی در ایران، youtube:abdolkarim soroush defends cultural revolution ۱۹٨۰
۲ - پاسخ عبدالکریم سروش به محمود دولت آبادی در سایت های ایرانی
٣ - مصاحبهی تلویزیونی در ایران (همان مرجع بالا)
۴ - گفتار محمود دولت آبادی، سایت خبری- راهبردی سلام www.salaamnews.com
۵ - مصاحبهی تلویزیونی در ایران
۶ - ویکی پریا، عبدالکریم سروش
۷ - پیام خمینی در روز حملهی حزب الله و اوباش به دانشگاهها
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=20973
برو به کار خود اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها داده است
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه ميبرياي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخههاي چاپي حافظ ديده نميشود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گافهاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او ميتوانست به اين خفته پريشانگو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاهها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاهها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همهگونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنهکار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدويکني، جلالالدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوانترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانهروزعرق شرافت ميريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجتالاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پارهاي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا ميشد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظزاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصتطلبانه ژست آزاديخواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نميدارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نميگويد تا پريشان گويان، بيش از اين سمپاشي و فحاشي نکنند.
نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشانگو آموزش و هشياري ميداد که وقتي امروز در تلويزيون ميگويند وزارت ارشاد به آييننامه انقلاب فرهنگي عمل ميکند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب ميکند، اين آييننامه دستپخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيمپور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشانگوي بيخبر، شکوهاي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آييننامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آييننامههاست و کتابهايش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نميداند و اعضايشان را نميشناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم ميبافد و زمان را در مينوردد و دروغ بر دروغ ميانبارد و جهل بر جهل ميتند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا ميآورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسيخواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئهاي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نميدارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين ميکند و اينقدر نميداند که اين ميزبان که دولتآبادي به حمايت و ترويجاش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضاکننده همان آييننامههاي «غيرقانوني» است که وي از آنها ميخروشد و ميگريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولتآبادي زبان خود را به لوث کلماتش ميآلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين ميگزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها ميافکنند و پوست و پوستينشان را ميکنند و هلهلهکنان قصهاش را بر سر بازار و برزن ميگويند و در رسانههاي خبري خود ميآورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.
مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388
سایت سرو http://sarve.ir/news/896.php
اردیبهشت 88
محمود دولتآبادی در جمع حامیان میرحسین موسوی:
ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند

اختصاصی سرو: نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.
قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد: اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامده ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کرده ام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.
دولت آبادی که با لحنی غم آلود و اعتراضی سخن می گفت ادامه داد: ما در کجا زندگی می کنیم؟ چه مناسباتی با یکدیگر داریم؟ چند سالی است که شده ایم ملت ایران. قبلا امت بودیم. حالا هم در عین اینکه ملت ایرانیم، بخشی از امت محمدی هم هستیم. ولی این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟ این چگونه ملتی است که هیچ گونه مناسبات انسانی فیمابین در آن برقرار نیست و فقط در آستانه انتخابات است که حق داریم به عنوان ملت مطرح شویم و در جایی جمع شویم و احیانا حرفی بزنیم.
وی خطاب به مخاطبانش گفت: من نویسنده مملکت شما هستم. معمولا به مناسبت، برنامه های فرهنگی تلویزیون را نگاه می کنم. و وقتی که دکتر محسن پرویز به عنوان معاون وزیر ارشاد در آن صحبت می کند بیشتر دقت می کنم. در آخرین گفتگوی او که با آقای حیدری در تلویزیون انجام شد، وقتی از وی پرسیدند که چگونه ممکن است که معدود افرادی بر تمام نویسندگان و شاعران و محققان و اندیشمندان این مملکت اشراف داشته باشند، او اول پاسخ داد که ما باید این بحث را در جای دیگری مطرح کنیم ولی بعد گفت که ما بر اساس آیین نامه انقلاب فرهنگی در مورد کتاب تصمیم می گیریم.
دولت آبادی سپس با لحنی رسا و پرطنین ادامه داد: من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.
نویسنده رمان های "کلیدر" و "جای خالی سلوچ" تاکید کرد: من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیت دارد و نه مشروعیت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود.
وی سپس عبدالکریم سروش را خطاب قرار داد و گفت: آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.
دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت: من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟
رادیو زمانه |
|
تاریخ انتشار مطلب: ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
گفت و گو با مهدی همزاد به مناسبت انتشار الکترونیکی کتاب «قبیلهی پسرهای دربهدر»
اواخر فروردینماه امسال در تهران، با مهدی همزاد جلوی ورودی موزههای هنرهای معاصر در تهران قرار میگذارم. با چند دقیقه تأخیر خودش را نشان میدهد، یک پسر جوان معمولی که هیچ چیز خاصی در قیافهاش او را از بقیهی آدمهایی جدا نمیکند که در خیابان قدم میزنند.
بلیط ورودی موزه را میخریم و قدمزنان به تماشای دو سالانهی نگارگری ایران میرویم. ساختمان قدیمی و زیبای موزهی هنرهای معاصر را تابلوهای هنرمندهای امروز نقاشی کلاسیک پر کردهاند. همانطور که در سالنها قدم میزنیم و مینیاتورهای رنگارنگ را تماشا میکنیم، مهدی را دید میزنم: پسری با قدی متوسط، تیشرت آبی پررنگ با یک بافتنی بنفش تیره بر تن، شلوار جین مشکی بر پا و موهای معمولی سیاه رنگ که رو به پایین شانه شدهاند و کولهپشتی کِرِم رنگ.
تنها نشانهی همجنسگرا بودن او، پلاک پرچم رنگینکمان (پرچم جهانی همجنسگرایان در جهان) است که بر کولهپشتیاش نصب کرده است. آرام قدم میزند و همیشه موقع حرف زدن مکث میکند. گفت و گو با او لذتبخش بود، با صدایی آرام حرف میزد و به حرفهایش اول چند لحظه فکر میکرد.
مهدی را از وبلاگش چند سالی است میشناسم. وبلاگ همزاد را اگر دقیق نخوانید، همانند قیافهی مهدی، متوجه محتوای همجنسگرایانهی آن نمیشوید. یک وبلاگ معمولی بلاگاسپات با رنگ آبی تیره که در آن مهدی، هر چند هفته یک بار یک یادداشت خیلی جدی منتشر میکند که اغلب همراه توصیفهای ادبی قوی به منظور تصویرسازی و نوشته شده با جملهبندیهایی کوتاه است.
مهدی همزاد علاقه به درستنویسی نشان میدهد و به حفظ رسمالخطی منسجم و معنادار پایبند است. مهدی در تهران درس میخواند و مطالعاتی منظم در باب ادبیات و فلسفه دارد. دیدار ما که به صرف آشنایی صورت گرفت، فرصتی دوباره به من داد تا در اردیبهشتماه، در روزهایی که تهران در تب نمایشگاه بینالمللی کتاب میسوزد و هر روز صدها هزار نفر به مصلی میشتابند تا کتابهای عرضه شده را دیدار و خریداری کنند، با مهدی صحبتی کوتاه دربارهی ادبیات همجنسگرایانه داشته باشم.
همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب در تهران، یک نمایشگاه کتاب اینترنتی با نام «نمایشگاه بینالمللی کتاب دگرباشان» روی نت عرضه شده است که در آن یازده کتاب گوناگون شعر و داستان عرضه شدهاند (از جمله ترجمهی «آمریکا و چند شعر دیگر» از آلن گینزبرگ و کتاب شعری از ساقی قهرمان به دو زبان فارسی و انگلیسی.) کتابها را نشر افرا در تورنتو به صورت اینترنتی منتشر کرده است و کتابها در کتابخانهی ملی کانادا ثبت شدهاند.
متن نوشتاری وبلاگ این نمایشگاه کتاب میگوید: «کسانی هم در دل جامعهی ایران هستند که از دیدگاه دولت "نیستند". کسی که نیست نمیتواند بنویسد، پس نمیتواند کتابی را روانهی بازار کند... ما، دگرباشان جنسی ایران، "هستیم" و این بودن تنها حضوری فیزیکی در شهرها و روستاهای ایران نیست. ما در درون این جامعه قرار داریم؛ از آن تأثیر میگیریم و بر آن اثر میگذاریم. ما در این جامعه "زندگی" میکنیم... گروهی از ما مینویسند، میسرایند و تولید اندیشه میکنند. اما مردم ما را نمیخوانند، چون نمیتوانند به نوشتههایمان دسترسی داشته باشند.»
از مهدی همزاد در این مجموعه کتاب «قبیلهی پسرهای دربهدر» منتشر شده است. این گفت و گو به صورت اینترنتی و از طریق ایمیل انجام شده است. برای بازدید از این نمایشگاه و دریافت کتابها در فرمت پیدیاف، به آدرس اینترنتی نمایشگاه مراجعه کنید.

تصویر کتاب «قبیلهی پسرهای دربهدر»
وقتی داشتم کتاب تو را ورق میزدم، این فکر به ذهنم رسید که تو از تصویرسازی بیشترین استفاده را برای شکل دادن به اندیشههایت داری، اما نه به صورتی عادی. انگار تو یک بینندهی خاموش هستی و به عنوان نویسنده صدایی از تو نیست. تو صرف دیدار خودت را در واژگان عرضه میکنی. میخواستم بپرسم چرا تصویرسازیهای تو به این شکل خاموش هستند؟
اتفاقاً فکر میکنم که در نوشتههایم، من با تمام صدای خودم حرف میزنم. یعنی بهجای اینکه از بیرون به خودم و زندگی نگاه کنم و بعد اینها را توصیف کنم، کاملاً همان چیزی را که از دید من و در ذهن من میگذرد مینویسم. شاید این احساسِ بینندهی خاموش بودن هم از همین جا بیاید، چون خواننده نیز بهواسطهی کلمات نویسنده، خودش را در بطن ماجراها و توصیفها میبیند و فاصلهای با متن/نویسنده حس نمیکند.
شاید تأثیر همجنسگرا بودن این باشد که یک آدم همجنسگرا خودش را در جامعه تنها و نادیده گرفته شده، حس میکند و این باعث میشود که منِ همجنسگرا به یک نوع درونگویی و با-خود-حرف-زدن پناه ببرم. یعنی همان چیزی که شاید تو در نوشتههای من حس کرده باشی.
همجنسگرا بودن یک نویسنده، چه تأثیری در نوشتههایش دارد؟ وقتی من به تو نگاه میکنم، تفاوت خاصی در روش زندگیات با آدمهای دیگر نمیبینم. تنها چیزی که وجود دارد، میل جسمانی تو به همجنس خودت است، چیزی که متفاوت از روش زندگی اکثریت مردم است. ولی این یک مسألهی خصوصی است. چیزی نیست که تو را بخواهد از دیگران جدا کند. میخواهم بگویم که اگر از این نوشتهها نامهای پسرانه را حذف کنی، چه فرقی با نوشتههای دیگران خواهد داشت؟ میخواهم بدانم همجنسگرا بودن، نقشی جدا کننده به تو، به عنوان یک نویسنده میدهد؟
همجنسگرا بودن نویسنده همانقدر در نوشته تأثیرگذار است که مرد یا زن بودن، ایرانی بودن، دانشجو بودن، مسلمان یا مسیحی بودن یا هر وضعیت خواسته یا ناخواستهی دیگری که انسان در آن قرار دارد. همجنسگرا بودن یک نظرگاه بین هزارها نظرگاهی است که میتوان از طریق آنها به جهان نگاه کرد ـ بدون اینکه تمایز و ارجحیتی بین هر کدام از این نظرگاهها باشد.
اما خیلی وقتها هست که نظرگاه و چشماندازی فکریِ خاصی بهخاطر شرایط تاریخی، سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی نادیده گرفته میشود و همینجا است که تفاوتها را پررنگ میکنیم تا نگاهها و ذهنها را متوجه منظرههای نادیده کنیم، یعنی بگوییم ببین! این مفهوم هم در دنیا وجود دارد؛ ببین! این آدمها هم بین ما هستند.
بهخاطر همین مسأله که من سعی میکنم خودم را همانطور که هستم در نوشتههایم انعکاس بدهم، بهنظرم اگر هم نامها و نشانههای آشکارِ همجنسگرایانه از متنِ من حذف بشود، باز هم چیزهایی هست که بشود در آنها گرایش متفاوت نویسنده را ردگیری کرد.
همین که ماجراها و توصیفها از دریچهی چشم کسی روایت میشود که خودش را در کلیشههای جنسی و اجتماعی محدود نکرده، به کلمهها و جملهها یک جور رهایی میدهد. میخواهم بگویم بهنظرم اگر نوشتهها با دقت و با همدلی خوانده شود، میتوان فارغ بودنِ آنها را از قیدها و پیشفرضهای جنسیتی، دوقطبی و مردسالارانه تشخیص داد.
برای من به عنوان یک شخصیت معمولی جامعه، نوشتن یک ابزار ساده است برای کار کردن. ولی چیزی که من در نوشتههای تو، به عنوان یک شخصیت همجنسگرا میبینم، استفاده از نوشتن به عنوان تنها دریچهی وجود داشتن است. نظر خودت در این باره چیست؟ چرا از نوشتن این چنین احساساتی و پر از شور استفاده میکنید؟
آدمی را تصور کن که در اتاقی تنگ و تاریک و بیروزنه گرفتار شده. و فرض کن سوراخ کوچکی هست روی دیوار این اتاق، منفذی به فضای باز بیرون. طبیعی است که این منفذ برای این آدمِ اسیر هم راهی است برای نفس کشیدن، هم راهی است برای دیدنِ نور، هم دریچهای برای فریاد زدن و کمک خواستن، هم امیدی به بیرون آمدن از این تنگنا. در اوضاع امروزی که ما داریم، فضای مجازی بهطور عام، و نوشتن بهطور خاص، برای من (و دیگرانی مثل من) حکم این روزنه را دارد.
از طرف دیگر، نوشتن برای من راهی بوده است برای بهتر شناختن خودم. انگار که وقتی فکر و احساس و تداعیهای ذهنت را مینویسی، چیزی را که تا الان مبهم و بیشکل و آمورف بوده در تن کلمهها قالب میزنی و چیزی سیال و فرّار را به چیزی منجمد و قابل لمس تبدیل میکنی. بهنظرم آدم این طوری خودش را بهتر «میبیند» و میتواند قضاوت درستتری از خودش و احساسات خودش داشته باشد.

لطفاً کمی دربارهی پروژهای توضیح بده که منجر به انتشار اینترنتی این مجموعه کتابها شد. و از شکلگیری کتاب خودت هم بگو.
از چند وقت پیش قرار بود که مجموعهای از کارهای ادبی همجنسگراها بهصورت یک مجموعهی مستقل دربیاید. از یک طرف نبود امکان انتشار و عرضهی رسمی این نوشتهها و از طرف دیگر میل به معرفی بیشتر و شناساندن بیشتر آثار همجنسگرایانه ایدهی اصلی این کار را ایجاد کرد. با هماهنگیهایی که انجام شد، این مجموعهها بهصورت کتاب الکترونیکی بهطور رسمی از طرف نشر افرا (در کانادا) آماده و منتشر شد و همزمان با نمایشگاه کتاب تهران روی اینترنت قرار گرفت.
این کتابها در واقع امکانی برای دیده شدن برای ما فراهم کرده. ساقی قهرمان، شاعر ایرانی مقیم کانادا، دوستانه رابط نویسندهها با نشر افرا شد و زحمت کار کتابها را کشید، که نتیجهاش را الان میبینید.
میخواهم بدانم الان چه احساسی داری، وقتی که دیگر صرف یک وبلاگنویس کوییر ایرانی نیستی، بلکه یک نویسنده هستی که نوشتههایت به صورت یک کتاب منتشر شده است؟ فکر میکنی این اتفاق، چه تأثیری بر زندگی کاری و ادبی آیندهی تو بگذارد؟
خب قاعدتاً شوق و شادی زیادی دارم، چون با چاپ این کتاب ـ هر چند بهصورت مجازی ـ امکانی برای خوانده شدنِ بیشتر فراهم میشود و طبیعی است که با این کتاب، نمونهکاری رسمی برای عرضه کردن دارم ـ در مقابل وبلاگ که مثل نقش روی آب است. این کتاب برای من ارزش شخصی زیادی دارد و پنجرهای است که با آن میتوانم با آدمهای بیشتری ارتباط برقرار کنم.
اما در عین حال در آمدن این کتاب را اتفاقی خارقالعاده و آنچنانی هم نمیدانم، چون به هر ترتیب کتابی که در خارج، بهصورت مجازی، و با نام مستعار منتشر میشود همچنان مخاطبان اندکی دارد.
باز هم به سراغ چاپ کتابهایی این چنین خواهی رفت؟ یا اینکه دوست داری اثر بعدی خودت با نام شخصی و واقعیات به صورت قانونی در کشور منتشر شود؟
با اوضاعی که در این زمانه در کشور هست، بعید میدانم تا زمانی که زنده باشم بتوانم کتابی از این دست را با نام خودم منتشر کنم. بنابراین چارهای جز استفاده از ابزارهایی مثل وبلاگ، چاپ غیرقانونی، چاپ مجازی و این چیزها نیست.
خواست شخصی من انتشار به این صورت نیست، اما تا وقتی که شرایط این طوری باشد، کارهای بعدی من هم به همین شکل منتشر خواهند شد؛ یعنی در فضایی غیررسمی، بدون حق استفاده از نام واقعی خودم، بدون اینکه بتوانم آزادانه دربارهی آن حرف بزنم یا بتوانم آنها را به کسی نشان بدهم. اینکه من دوست دارم کارم چطور چاپ شود یک مسأله است و گزینههایی که دارم مسألهی دیگر. فعلاً شرایط همین است و چارهای جز این نیست.
مهدی، میدانم که با شخصیتهای ادبی ایران محدود رفت و آمد داری و با نام واقعی خودت هم کار میکنی. میخواهم بدانم میتوانی به عنوان یک همجنسگرا با دیگر نویسندههای ایرانی ارتباط برقرار کنی؟ یا خودت را موجودی جدا مانده در بین آنها میبینی؟
هنوز نمیدانم! تصور کلی من این است که افرادی که در فضاهای فرهنگی هستند، زمینهی بیشتری برای پذیرش و درک تفاوتهای انسانی دارند و شاید راحتتر بتوانند با همجنسخواهی کنار بیایند؛ بهخصوص با در نظر گرفتن اینکه در میان شخصیتهای برجستهی ادبی و هنری جهان، همجنسگرایان و دگرباشانِ نامآشنای زیادی را میتوان سراغ گرفت.
اما اگر همجنسگرا هستی و در ایران زندگی میکنی، هرگز نباید خطر کنی و بیگدار به آب بزنی. هوموفوبیا (یا همجنسگراییهراسی، که ۲۷ اردیبهشت روز جهانی مقابله با آن است) همیشه در کمین کسانی مثل من است. منظورم این است که آدم از پیشفرضها و پیشداوریهای درونی دیگران بیخبر است و نمیتواند واکنش آنها را پیشبینی کند.
بنابراین کاری که میتوانم بکنم این است که با صبر و حوصله جلو بروم و آرام آرام گرایش خودم را برای آدمهای بیشتری علنی کنم. تجربهی شخصی من این است که مشکل افرادی که با همجنسگرایی کنار نمیآیند این است که همجنسگرایان را نمیشناسند و زندگی و رفتار آنها را از نزدیک ندیدهاند؛ و این مسأله باعث شده که تصور غلط و نامنطبقی از افرادی مثل من داشته باشند.
در عین حال آرزوی بزرگ من این است که بتوانم همانطور که هستم با دوستان خودم و با نویسندگان و شاعران ارتباط برقرار کنم و گرایش جنسی من باعث خودسانسوری و جداافتادگی نشود.
ناب نابِ ناب در مورد کمون کاری ه بی قدر ِ عورتِ ماها
نوشته ای از دیونیزوس ِ بی تعارف
اما بحث اصلي در اين شماره چراغ بخش هاي از سرمقاله دوم مجله است كه نوشته آقاي رامتين مي باشد. من اين مقاله را مهمترين قسمت مجله در اين شماره مي دانم آنجا كه مي نويسد« بلاگرهاي عزيز كويير، مانند بقيه ايرانيان هميشه عزيز، چشم ديدن هم ديگر را نداريم. مي خواهم بگويم كه ماها يك سري دو ست هاي مان را دست چين كرده ايم و براي خودمان گروه تشكيل داده ايم و بقيه ، چيزهاي هستند خارج از دايره ديد ما. خارج از ليست گوگل ريدر ما. خارج از برنامه ديداري ما. بيرون از ليست دوستان تلفن هاي همراه ما.»
اين درست بيان نقطه ضعف اساسي همجنسگراها در ايران است. محفل گرايي محض به همراه اسانس خود شيقتگي كه بيشتر وقت ها به مرز تهوع مي رسد. چندي قبل در ديالوگي كه با دوست خوب ام همزاد داشتم اين نكته را براي او بيان كردم. به نظر من حماقت ما از ناتواني ما نيست بلكه ناشي از ناداني ما و نارسيس منتج از آن است.
ما هميشه براي خود حقيقت مي سازيم تا واقعيت هاي پيرامون خود را فراموش كنيم. حقيقت هاي از جنس فريب تا به خود بقبولانيم كه هستيم و وجود خود را در حداقل واقع بيني براي خود اثبات كنيم. ويژگي همه ما همين دليل تراشي براي شكل دادن به حقيقت هاي دروغيني است كه بنيان زندگي را بر آنها قرار مي دهيم. در واقع نمي خواهيم با واقعيتي كه هستيم كنار بيايم و بپذيريم كه كاستي هاي امروز ما نه از ناتواني كه از ناداني ما ناشي مي شود.
به همين دليل است كه ما در ايران همجنسگرا داريم ولي جنبش يا حتي جريان كوچكي از همجنسگرايي نداريم. فقط مي آييم پشت ويترين فضاي مجازي ، خودنمايي مي كنيم و بعد بر مي گرديم به محفل خود و حماسه سرايي مي كنيم از من بايد ها و تو بايدهاي بسيار كه حتي به بندي از ريشه يك واقعيت بيروني متصل نيست. نگاهي به دگر باشان فضاي مجازي نشان دهنده گونه اي فربه گي حقيقت هاي دروغين خود ساخته كه بيشتر دلخوش محفل خود است تا اجتماع همجنسگراها. هيچگاه به اين نكته فكر نكرده ايم كه آيا همجنس گراهايي از طبقات پايين اجتماع وجود دارد كه نه مي داند اينترنت چيست و نه حتي تا اكنون كامپيوتر را ديده اند؟ نمي داند كه به اصطلاح جان بركفمان فضاي مجازي وجود دارند چه برسد به مجله الكتريكي چراغ. همجنسگراياني كه حتي نمي دانند همجنسگرا هستند. تنها فقر را مي شناسند و ارضاي شهوت ديگران را در وحشيانه ترين حالت ها. روزي 500 تومان اگر باشد باور مي كنيد؟ فكر نكنم. آنقدر چشم انداز خود را فروكاسته ايم به محفل ها كه ملاك سنجش ما هميشه بر مدار صفر سفر كرده است.
راز اثبات بودن ما در اثبات بودن ديگران نهفته است. ديگر از تضاد ما و ديگري خبر نيست. ولي در اين بين ما حتي به خودمان نيز باور نداريم. اما در واقعيت اجتماعي همجنسگرايي در ايران ؛ انچه كه به نظر مي رسد عدم ارتباط بيروني با كنشگران اجتماعي ديگر است. اين اصل كه همجنسگرايي يك اقليت در اجتماع ايران محسوب مي شود واقعيتي به دور از ترديد است ولي همين اقليت بيشتر مشغول كنشگري محفلي خود است از يك سو در گستره دروني خود هيچ انسجامي ندارد و از ديگر سو هيچ ارتباطي با ديگر اقليت هاي اجتماع ايران برقرار نكرده است. نگاه همجنسگراها بيشتر به غرب است و قادر به درك وضعيت غير قابل قياس ما و آنها نيستند جهت گيري مضحك همجنسگراهاي ايراني در برجسته سازي موفقيت هاي همجنسگراهاي غربي و كف زدن براي آنها و تنها دلخوش آن بودن خود سبب ترويج اين تفكر در بين مردم گرديده كه همجنسگرايي يك پديده غربي است. من مخالف نگاه به غرب نيستم ولي ترجيح مي دهم اثبات بودن خود را در قالب كنشگري بومي مطرح كنم تا آنكه گوشه اي بنشينم و براي اثبات خود موفقيت هاي غربي را مثال آورم و براي آنها كف بزنم.
ـ يك نكته را مي بخشيد باز هم مي گويم شايد ناشي از ناتواني من در درك ادبيات باشد. انسان همجنسگرا با آگاهي تاكيد مي كنم با آگاهي ، ماهيت دگر باش را مي پذيرد در واقع بر همين بستر ماهيت تفاهمي فر اهم مي شود. ولي متاسفانه برداشت اكثر همجنسگرا از كويير بر جنبه ادبيات آن تاكيد دارد و اين تاكيد نيز بسيار كودكانه به اصل « هر همجنسگرايي اديب است» منتهي شده و هر يك از آنها خود را نويسنده و شاعر مي دانند و مطالبي را تحت اين عنوان بيان مي كنند. ادبياتي كه بیشتر بيان احساس هاي فردي است و هيچ گاه در قالب ادبيات ، آن گونه كه است قرار نمي گيرد. شاعر كويير شعر را جِر مي دهد و به بيان نقد ادبي آن را ساختارشكني مي كند تا تقابل هاي دودويي دگرجنسگرايانه را از ميان بردارد و شعر را تجديد ساختار كند.
آخر ِحماقت ملتی
دربند
۳۰
مثل یک کونی پاک
و
مثل یک کونی پاک باز باشیم
ما همجنسگرایان همجنسبازیم همش در
حال
حال حال
حال حال حال
حال حال حال حال
حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال
حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال حال
بازیدن
آدمی که قرار است بمیرد
بهتر است با کون داده بمیرد
تا با کون وا داده بمیرد
و کونی که بزدلانه داده شود
همه
را کون خواره می کند
کونی که شجاعانه داده می شود
همه
را به غبطه وا می دارد
به احترام کار سترگ و شجاعانه ای که دکتر بهنام اوحدی در ایران ما که کسی جرات نالیدن هم ندارد به انجام رسانده این را می گذارم.
از محمدحسین متشکرم که اینجا رو بهم نشون داد.
از تسلیم و کرنش در برابر خواست و اراده ی پروردگار گریز و گزیری نیست
همه ی رشته های پزشکی دردسر دارد.
این گزینه در کشور ما که اگر نه همگان که اغلب افراد ، الحمدلله خود را دانشمند و درمانگر - پزشک و روان شناس و .... - می دانند ، به دردسرهای ویژه می انجامد.
رشته ی روان پزشکی نیز دردسرهای ویژه ی خود را دارد.
نه اشتباه نکنید این دردسر بیشتر اوقات برخاسته از بیماران روان رنجور نیست؛ همسر و خانواده ی مراجعان در بسیاری از موارد ، برای روان پزشک دردسرساز ترند.
از جمله ی این موارد ، هنگامی ست که یک ترنس سکشوال ( دگرجنس باور ) و یا هوموسکشوال ( همجنس گرا { نه همجنس باز } ) به روان پزشک مراجعه می نماید و پندارها و باورهایش مورد ارزیابی دقیق و پر ظرافت بالینی ( کلینیکال ) قرار گرفته و همچون خانواده و والدین مراجع به آسانی و در همان نخستین گام مردود اعلام نمی شود.
این جاست که خشم خانواده - پدر ، مادر و برادران و خواهران - برانگیخته شده و متوجه روان پزشک بی گناه می شود ! گویی این روان پزشک یا روان شناس بوده است که موجبات ترنس سکشوال شدن یا هوموسکشوال شدن مراجعش را پدید آورده است.
اینان به جای آن که در برابر خواست ، اراده و قدرت خداوند - که این بنده اش را بر پایه ی مصلحتی نا آشکار این گونه آفریده است - به کرنش و تسلیم روی آورند ، خشم برآمده از احساس گناه و تقصیر خود را از دوش خویش برداشته و متوجه روان پزشک و روان شناس می نمایند.
شگفت آن که مادر دختری که خود را پسر می داند و اراده بر تغییر جنسیت دارد ، سال ها اسباب بازی و پوشش پسرانه خریدن برای دختر بچه و همبازی ساختن او با پسرهای فامیل را نمی بیند و برادر آشفته و خشمگینو کینه توز ، به آسانی بر سال ها کشتی گرفتن و کشمکش های مردانه و فوتبال با همشیر به ظاهر خواهرش چشم فرو می بندد تا بتوانند بار « احساس گناه و عذاب وجدان » را از دوش خود برداشته ، و بر شانه های روان پزشک و روان شناس بگذارند.
گهگاه لازم می شود روان پزشک و روان شناس از نیروی انتظامی و قوه ی قضاییه یاری بجوید تا تهدیدگر کینه توز بفمهد که برای هیچ روان پزشکی ،تغییر جنسیت و یا همجنس گرا بودن مراجعش افتخار نیست !!
آن چنان که تشخیص و اعلام بیماری لاعلاج برای یک جراح مایه ی بالندگی اش نبوده و نخواهد بود.
بگذریم که ترنس سکشوالیزم ( دگر جنس باوری ) ، بیماری ( Disease ) نبوده و یک اختلال ( Disorder ) است و هوموسکشوالیتی ( همجنس گرایی { نه همجنس بازی یا همجنس بارگی } ) هم که بیش از بیست و پنج سال است که حتا یک اختلال هم ( Disorder ) برشمرده نمی شود؛ مگر آن که ناهمخوان با خودساره یعنی « Egodystonic : خودناپذیر » باشد.
نکته ی مهم آن است که مگر در دوره هایی که « همجنس هراسی درونی شده ( Internalized Homophobia ) افزایش یافته و فرد هوموسکشوال دچار احساس گناه و عذاب وجدان گذرا - نه پایدار - می شود ، در اغلب مواقع همجنس گرایان مشکلی با گرایش جنسی دیگرگون شان نداشته و هوموسکشوالیتی « خودپذیر ( همخوان با خود ساره ) : Egosyntonic » داشته و دارند.
برای من سکسولوژیست باز گرداندن احساس و اندیشه ی یک ترنس سکشوال به سوی جنسیت پیکری یا رگرداندن گرایش جنسی یک همجنس گرا - گی یا لزبین - به سوی جنس مقابل ، انجام معجزه و کیمیاگری ای سترگ است.
کدام درمانگری از انجام معجزه ، کیمیاگری و دم مسیحایی داشتن بدش می آید ؟!؟
افسوس که این گونه معجزه و کیمیاگری ها بسیار بسیار بسیار به ندرت ،خودشیفتگی ( Narcissism ) ما روان پزشکان را نوازش نموده و احساس و اندیشه ی ابرتوانی ( Omnipotence ) را همنوایی می نمایند !!!
من روان پزشک و سکسولوژیست خداباور ، پس از یک دهه درمانگری و ده سال تعلیم و تربیت پزشکی عمومی و تخصصی ، با ژرفای وجود چنین آموخته ام که بیش تر از خواست و اراده ی انجام معجزه و کیمیاگری ، در برابر خواست و اراده و مصلحت پروردگار ، بنده وار سر تسلیم فرود آورده و تعبدگونه به کرنش بپردازم.
بخشندگی و مهر پرورگار و دعای نیک مراجعانم و خانواده های شان پناه پایدار و ماندگار من در برابر بدخواهانم بوده و خواهد بود......
و روزی هر کس
به اندازه ی
سوراخ های تن او
کونی بودن هر کس
به اندازه ی
روزی اوست
و عاشق کسی ست که با خوردن هر تیر
تصمیم می گیرد
تمام تیرها را بخورد
احمق کسی است که با خوردن هر کیر
تصمیم می گیرد
دیگر کونی نباشد
کونی باید همیشه
بکند
بکند بکند
بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند بکند
نبرد
اراده ی پیروزیست
حتی برای کونی ها
دلیل هر شکستی
ترس از شکست است
حتی برای ترسو ها
و آنکه خود را آشکار می کند
با دیگران هزار کار
مخفی می کند
آنکه خود را مخفی می کند
باخود هزار کار
مخفی می کند
آنکه کونی ست یک کار می کند
آنکه کونی نیست
فقط همان یک کار را نمی کند
کسی که خود را انکار می کند
خود را انگار
می کند
هر جوری که می تونید
بکنید
بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید بکنید
مبارزه
میلک یا هر شیری نیستیم نباشیم
در گی بودن خود لااقل
شلافه نباشیم